تبليغاتX
اشک

اشک

دوست دارم هرچی که همیشه واسه تو مینویسم حتما با جمله مثبت شروع بشه معتقدم آدم

وقتی کسی رو دوست داره باید هرچی علامت و انرژی منفی بین خودش و محبوبش وجود

داره ازبین برداره واسه اینکه کمترین فاصله رو با عشقش داشته باشه راستش تو این وادی

هرچقدر هم سابقه داشته باشم خودمو تازه کار میدونم بعد مدت ها وفراز ونشیب های زیادی

که پشت سر گذاشتیم دلم واسه اون نوشته های نغز و عاشقانه ات یه ذره شده اگه بدونی چقدر

 دوست دارم.

 از لطفت که خیلی هم موثر بود خیلی ممنونم عزیزم.

گاهی وقتا که به ظاهر خنده ای رو لبامه

پشت پرده نمی دونی کوهی از غصه باهامه

کاشکی بودی تا ببینی از نگاه ساده من

روزما سیاه کرده بغض بی اراده من

یه دل شکسته دارم که همش می زنه فریاد

عقل و هوش منو برده کسی را جز تو نمی خواد

جای خالیت مثل یک خار خوش نشسته توی چشمام

روز و شب فرقی نداره بی تو تاریک شده دنیام

کاشکی بودی تا ببینی چه عذابه داره دوری

واسه دل تا کی بخونم غزل تلخ صبوری

صبر و طاقت حدی داره طاقت من دیگه طاقه

مگه میشه بی تو سر کرد تو بگو آخه چه جوری

 

+ نوشته شده در ساعت 14 توسط دل |


 

باز تو کجا غیبت زد؟میای 2کلمه می نویسی و میری؟آهاااااااااااای گل پسر نکنه سرت شلوغه؟منتظر بودم درست و حسابی برگردی و عاقل بشی ولی معلوم نیست بازتوی کدوم یکی از رویاهات فرو رفتی که بیرون نمی یای تا با هم یه کم مثل قبل بحث و جدل کنیم و بعد پشیمون بشیم و به کارمون بخندیم چه پسر ناز نازی هستی توجیگرت رو برم واسه من یکی انقدر ناز نکن.ولی خداییش خیلی نامردی آخه پسر پاییزی معلوم هست تو کجایی؟مثلا خودت رو زدی به اون راه که به ما شیرینی و کیک تولدت رو ندی؟؟؟نی نی خوشگلم می خواستم برات از اول مهر تا آخر مهر تولد بگیرم ولی هنوز کامل باورم نشده که بهم قول دادی تا عوض بشی و همونی بشی که من می خوام

یعنی هنوز بهم ثابت نکردی که عاقل شدی.نی نی جان بیا به حرفم گوش کن و یک بار دیگه به خاطر دل من هم که شده متولد بشو ولی این بار بشو اونی که من می خوام قبول؟؟؟؟؟

باورت می شه می خواستم از روز اول مهر به مدت یک ماه هر روز وبلاگ رو با هم بنویسیم و من هم شاهد عوض شدن و بهبود یافتن تو باشم؟ولی پیدات نیست.امروز رو همین جوری انتخاب کردم تا بهت بگم

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک ولی به جای اینکه بیای شمعها رو فووووووت کنی بیا جلو آهان جلوتربیا بیا بیا حالا که بهم نزدیک شدی بیا لبهام رو بوووووووووس کن تا صد سال زنده باشی

شاید سالی یک بار نصیبت بشه من همچین بوسه ای بهت بدم شاید هم همین یک بار کافیت باشه واسه 100سال دیگه ات ولی نترس اگه صد سال دیگه هر دو تا زنده بودیم قول می دم بذارم دوباره من رو ببوسی البته اگه تا اون موقع چشمات خوب کار کنه و یه وقت به هوای لب جای دیگه رو نبوسی من رو هم عصبانی نکنی تا با عصام بزنم توی سرت اون وقت می میری منم می شم قاتلت.بعد توی روزنامه صفحه حوادث نوادگانمون می خونن پیر زن 118ساله دوست پسر 122ساله خود را کشت و راهی زندان شد

نمی دونم بعد از خوندن این مطالب چقدر لبهای قشنگت باز شدن و خندیدی ولی به هر حال بدون دوست دارم همیشه شادیت رو ببینم و الان هم جدی جدی می خوام تولدت رو تبریک بگم و برات آرزوی بهترین ها رو بکنم

اگه پیشم بودی شیرینی تولدت رو از حلقومت می کشیدم بیرون ولی حالا که نیستی بی خیالت می شم

خسته ات کردم شرمنده چرت و پرت زیاد گفتم

ولی بازم می گم تولدت مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک

 

اللهی کیک عروسیت رو بخورم

+ نوشته شده در ساعت 0 توسط دل |


فقط میتونم بگم که قول میدم اونی بشم که تو میخوای و از این حال و روز بیام بیرون هم بخاطر تو هم واسه حال خودم

خیلی دوست دارم با این حرفات بیشتر از قبل عاشقت شدم

 

Click to view full size image

 

+ نوشته شده در ساعت 15 توسط دل |


بازم تنها موندم تو اتاقم

بازم دارم تو تنهاییم گم میشم

امروز خیلی روز غمگینیه

خدارو شکر داره تموم میشه

من همیشه یه پسر ساکت بودم و هستم!

امروزم مثل همیشه تنهام!

قبلا یه نفرو داشتم

ولی منو گذاشت که تو تنهاییم غرق شم...

مهم نیست...

دیگه هیچی مهم نیست!

درکم نمیکنن!

دلم هم زبون میخواد!

بهم گفت: امید داری؟؟

صداش بدجوری ناراحت بود!

دلم براش سوخت!!!

دوباره به خودم لعنت فرستادم

گفتم نه ندارم!!

نشست کنارم و دستشو گذاشت رو شونه ی سردم

گرم بود ولی خوشم نیومد

پرسید چرا موندی تو دنیا...!؟

گفتم مجبورم!

برگشت به پنجره نگاه کرد.پنجره ای که  تنها رابط بین اتاق کوچیکم و دنیای بیرون بود...

غروب بود

بارون میومد

گفت تا حالا خودکشی کردی؟

گفتم نه... جرات ندارم...

گفت خیلیا مثل تو بودن!

سرمو بلند  کردم!پرسیدم یعنی الان دیگه نیستن؟؟؟

یه لبخند تلخ زد و گفت هستن... ولی خیلیاشون آزاد شدن!!

گفتم تروخدا منو ببر پیششون!

گفت باشه میبرم... کلیدش تو دست منه!

از جام پریدم

یعنی میشه؟؟؟؟بعد از مدتها یه لبخند زدم

گفت اگه این راهو بری دیگه نمیتونی برگردیا!!

فکر کردم.به تنهاییم... به شکستم... به اینکه هیشکی درکم نمیکرد... به اینکه با وجود پسر بودنم بازم گریه میکردم!!

اگه آزاد میشدم دلم میخواست برگردم؟؟؟

نه!میخوام از همش رها شم!

گفتم اشکال نداره منو آزاد کن.

دستشو کرد تو جیبش

مشتشو بیرون آورد

معلوم نبود چیه تو دستش!!

گفت این کلیده!

سعی کردم تو نور کم غروب ببینم کلید رو.

دستشو آورد جلوی صورتم و آروم باز کرد...

شوکه شدم!یه تیکه فلز تیز خونی....تیغ!!!

بی اختیار دوقدم رفتم عقب!

گفتم نمیخوام برو

طوری نگاهم کرد که خجالت کشیدم

وایسادمو سرمو انداختم پایین

آروم پشت سرم وایساد و از پشت تو گوشم گفت: مگه تنهات نذاشت؟زندگیتو از دنیا بگیر...

فقط دستتو بده من!من راحتت میکنم!

یه قطره اشک از رو گونه م سر خورد پایین

بدون حرف دست چپمو آوردم بالا

دستمو گرفت...

آخرین چیزی که تو دنیا اتفاق افتاد کشیده شدن تیغ رو دستم بود

آخرين چيزي كه حس كردم سوزشي در آنتهاي مچم بود...

آخرین چیزی که دیدم قاب عکسش تو نور کم غروب بود

آخرین حرفی که زدم این بود: چرا من؟!

 

 

+ نوشته شده در ساعت 10 توسط دل |


 

رفتي و توي قلبم، يادتو جا گذاشتي
                               

 

                                        روي تموم حرفات يك دفعه پا گذاشتي

+ نوشته شده در ساعت 20 توسط دل |


 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.

اگر می دانستی که چقدر
دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.

ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.

ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر
دوستت دارم
همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را... قلبت را... حرفت را...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.

کاش می دانستی که چقدر
دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی

 

+ نوشته شده در ساعت 21 توسط دل |


دیگه واقعا موندم چیکار کنم همش دارم بد میارم خیلی وقت بود که قید همه چیز زده بودم حتی این وبلاگ میخواستم کلا دلیت کنم اما باز به خاطر یه نفر نتونستم ...

اینقدر ذهنم خستست که باز رو آوردم به اینجا تا کمی از دلم بگم از این دل که ای کاش این همه بزرگ نبود بزرگ از این لحاظ که اگه بشکنه هم صداش در نمیاد و نخواهدم بیاد...تعریف از خود نیست کسایی که منو میشناسن خوب اینو میدونن!

از زندگیم ناراضی نیستم همه چیز میزارم پای سرنوشت و تقدیرم وهمیشه شاکر خدام و بازم میگم خدا جون نوکرتم.

گاهی وقتا دلم میگیره از اینکه واقعا چرا اینقدربعضیا  قدر نشناس هستن !! با اینکه آدم کاری میکنه بدونه چشم داشتی بوده ولی باز قدر کارت نمیدونن و راحت فراموش میکنن ...افسوس هه!

الان میفهمم واقعا زندگی یعنی چی عشق یعنی چی دوست داشتن یعنی چی .

ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 20 توسط دل |


یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره

دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، ‌با نشد ، با نداره

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده در ساعت 17 توسط دل |