|
عزیزم منظورم دنیای خارج از نت بود . اطرافیانم دوستام خونوادم کسایی که با من رفت و آمد دارن . من از تو هیچوقت دلخور نشدم آخه تو که کاری نکردی چندتا سوال هست که میخوام ازت بپرسم و دوست دارم صادقانه جواب بدی: ۱.چرا هنوز واست مهمم؟ ۲.چرا هنوز به حرفای دلم گوش میدی؟ ۳.چرا دیگه آپ نمیکنی؟ ۴.چرا دیگه حرفای دلت به من نمیگی ؟ ۵.چه حال و روزگاری داری؟ ۶...؟
واسه من تا حالا نه کسی تولد گرفته نه یه تبریک خالی گفته واسه همین نمیدونم چی بگم یا چه جوری بهت تبریک بگم ... فقط ... شرمندتم
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من می روی آرزو دارم تو هم عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی این برخوردهای سرد را اگه تقصیر منه پس باید برم رهات کنم حتی اگه رها نشد قلب تا سینه بشکنم خودم راضی میکنم این دل از تو بکنم اگه بشه ثانیه ها دیگه بهت سر نزم قسمت ما جدایی شد خودت این خوب میدونی دیگه نمیخوام واسه من شعرای غمگین بخونی نمیشه خاطراتت از دفترم پاک بکنم اسمت از یاد ببرم یاد تورو خاک بکنم من که تموم لحظهام به پای تو ریختم عزیزم من که تقصیری نداشتم نمیری از خاطرم ... خودم راضی میکنم این دل از تو بکنم اگه بشه ثانیه ها دیگه بهت سر نزم
به يه نقطه زل مي زنم نمی دانم با کدامین واژه می توان این دلتنگی را نوشت...نمی دانم شاید گاهی وقت ها باید چیزی نگفت و سکوت کرد...مثل من... مثل من که حالا سکوت می کنم و به نوای زیبای احساست گوش می دهم...دوباره امشب با این نوا دلتنگ شده ام... .................................................................................
عزيزدردکشیده ام دوباره به یه روز پرحسرت با خیالت وارد میشم از ذهنم بیرون نمیری شبهای که بدون توبگذره بازم در رنج و درد به سر می برم در اونجا آیا خوشبختی عزیزم؟؟؟ گل صحرایم
عشقم ، حقیقتم تنها عشق من ,,, مصیبت زدۀ من ، رنج کشیدۀ من عشق من تو شریک رنجهام هستی پاییز و بهارم تو هستی هستی من تو هستی شبهای که بدون توبگذره بازم در رنج و درد به سر می برم در اونجا آیا خوشبختی عزیزم؟؟؟؟ عزيزم... بايد فراموشت کنم چنديست تمرين مي کنم من مي توانم ! مي شود ! آرام تلقين مي کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نيست .... تا بعد، بهتر مي شود .... فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين ! خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم کم کم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست ! اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تمرین ميکنم........
دوست دارم هرچی که همیشه واسه تو مینویسم حتما با جمله مثبت شروع بشه معتقدم آدم
وقتی کسی رو دوست داره باید هرچی علامت و انرژی منفی بین خودش و محبوبش وجود داره ازبین برداره واسه اینکه کمترین فاصله رو با عشقش داشته باشه راستش تو این وادی هرچقدر هم سابقه داشته باشم خودمو تازه کار میدونم بعد مدت ها وفراز ونشیب های زیادی که پشت سر گذاشتیم دلم واسه اون نوشته های نغز و عاشقانه ات یه ذره شده اگه بدونی چقدر دوست دارم. از لطفت که خیلی هم موثر بود خیلی ممنونم عزیزم. گاهی وقتا که به ظاهر خنده ای رو لبامه پشت پرده نمی دونی کوهی از غصه باهامه کاشکی بودی تا ببینی از نگاه ساده من روزما سیاه کرده بغض بی اراده من یه دل شکسته دارم که همش می زنه فریاد عقل و هوش منو برده کسی را جز تو نمی خواد جای خالیت مثل یک خار خوش نشسته توی چشمام روز و شب فرقی نداره بی تو تاریک شده دنیام کاشکی بودی تا ببینی چه عذابه داره دوری واسه دل تا کی بخونم غزل تلخ صبوری صبر و طاقت حدی داره طاقت من دیگه طاقه مگه میشه بی تو سر کرد تو بگو آخه چه جوری
باز تو کجا غیبت زد؟میای 2کلمه می نویسی و میری؟آهاااااااااااای گل پسر نکنه سرت شلوغه؟منتظر بودم درست و حسابی برگردی و عاقل بشی ولی معلوم نیست بازتوی کدوم یکی از رویاهات فرو رفتی که بیرون نمی یای تا با هم یه کم مثل قبل بحث و جدل کنیم و بعد پشیمون بشیم و به کارمون بخندیم چه پسر ناز نازی هستی توجیگرت رو برم واسه من یکی انقدر ناز نکن.ولی خداییش خیلی نامردی آخه پسر پاییزی معلوم هست تو کجایی؟مثلا خودت رو زدی به اون راه که به ما شیرینی و کیک تولدت رو ندی؟؟؟نی نی خوشگلم می خواستم برات از اول مهر تا آخر مهر تولد بگیرم ولی هنوز کامل باورم نشده که بهم قول دادی تا عوض بشی و همونی بشی که من می خوام یعنی هنوز بهم ثابت نکردی که عاقل شدی.نی نی جان بیا به حرفم گوش کن و یک بار دیگه به خاطر دل من هم که شده متولد بشو ولی این بار بشو اونی که من می خوام قبول؟؟؟؟؟ باورت می شه می خواستم از روز اول مهر به مدت یک ماه هر روز وبلاگ رو با هم بنویسیم و من هم شاهد عوض شدن و بهبود یافتن تو باشم؟ولی پیدات نیست.امروز رو همین جوری انتخاب کردم تا بهت بگم تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک ولی به جای اینکه بیای شمعها رو فووووووت کنی بیا جلو آهان جلوتربیا بیا بیا حالا که بهم نزدیک شدی بیا لبهام رو بوووووووووس کن تا صد سال زنده باشی شاید سالی یک بار نصیبت بشه من همچین بوسه ای بهت بدم شاید هم همین یک بار کافیت باشه واسه 100سال دیگه ات ولی نترس اگه صد سال دیگه هر دو تا زنده بودیم قول می دم بذارم دوباره من رو ببوسی البته اگه تا اون موقع چشمات خوب کار کنه و یه وقت به هوای لب جای دیگه رو نبوسی من رو هم عصبانی نکنی تا با عصام بزنم توی سرت اون وقت می میری منم می شم قاتلت.بعد توی روزنامه صفحه حوادث نوادگانمون می خونن پیر زن 118ساله دوست پسر 122ساله خود را کشت و راهی زندان شد نمی دونم بعد از خوندن این مطالب چقدر لبهای قشنگت باز شدن و خندیدی ولی به هر حال بدون دوست دارم همیشه شادیت رو ببینم و الان هم جدی جدی می خوام تولدت رو تبریک بگم و برات آرزوی بهترین ها رو بکنم اگه پیشم بودی شیرینی تولدت رو از حلقومت می کشیدم بیرون ولی حالا که نیستی بی خیالت می شم خسته ات کردم شرمنده چرت و پرت زیاد گفتم ولی بازم می گم تولدت مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک اللهی کیک عروسیت رو بخورم
فقط میتونم بگم که قول میدم اونی بشم که تو میخوای و از این حال و روز بیام بیرون هم بخاطر تو هم واسه حال خودم خیلی دوست دارم با این حرفات بیشتر از قبل عاشقت شدم
بازم تنها موندم تو اتاقم بازم دارم تو تنهاییم گم میشم امروز خیلی روز غمگینیه خدارو شکر داره تموم میشه من همیشه یه پسر ساکت بودم و هستم! امروزم مثل همیشه تنهام! قبلا یه نفرو داشتم ولی منو گذاشت که تو تنهاییم غرق شم... مهم نیست... دیگه هیچی مهم نیست! درکم نمیکنن! دلم هم زبون میخواد! بهم گفت: امید داری؟؟ صداش بدجوری ناراحت بود! دلم براش سوخت!!! دوباره به خودم لعنت فرستادم گفتم نه ندارم!! نشست کنارم و دستشو گذاشت رو شونه ی سردم گرم بود ولی خوشم نیومد پرسید چرا موندی تو دنیا...!؟ گفتم مجبورم! برگشت به پنجره نگاه کرد.پنجره ای که تنها رابط بین اتاق کوچیکم و دنیای بیرون بود... غروب بود بارون میومد گفت تا حالا خودکشی کردی؟ گفتم نه... جرات ندارم... گفت خیلیا مثل تو بودن! سرمو بلند کردم!پرسیدم یعنی الان دیگه نیستن؟؟؟ یه لبخند تلخ زد و گفت هستن... ولی خیلیاشون آزاد شدن!! گفتم تروخدا منو ببر پیششون! گفت باشه میبرم... کلیدش تو دست منه! از جام پریدم یعنی میشه؟؟؟؟بعد از مدتها یه لبخند زدم گفت اگه این راهو بری دیگه نمیتونی برگردیا!! فکر کردم.به تنهاییم... به شکستم... به اینکه هیشکی درکم نمیکرد... به اینکه با وجود پسر بودنم بازم گریه میکردم!! اگه آزاد میشدم دلم میخواست برگردم؟؟؟ نه!میخوام از همش رها شم! گفتم اشکال نداره منو آزاد کن. دستشو کرد تو جیبش مشتشو بیرون آورد معلوم نبود چیه تو دستش!! گفت این کلیده! سعی کردم تو نور کم غروب ببینم کلید رو. دستشو آورد جلوی صورتم و آروم باز کرد... شوکه شدم!یه تیکه فلز تیز خونی....تیغ!!! بی اختیار دوقدم رفتم عقب! گفتم نمیخوام برو طوری نگاهم کرد که خجالت کشیدم وایسادمو سرمو انداختم پایین آروم پشت سرم وایساد و از پشت تو گوشم گفت: مگه تنهات نذاشت؟زندگیتو از دنیا بگیر... فقط دستتو بده من!من راحتت میکنم! یه قطره اشک از رو گونه م سر خورد پایین بدون حرف دست چپمو آوردم بالا دستمو گرفت... آخرین چیزی که تو دنیا اتفاق افتاد کشیده شدن تیغ رو دستم بود آخرين چيزي كه حس كردم سوزشي در آنتهاي مچم بود... آخرین چیزی که دیدم قاب عکسش تو نور کم غروب بود آخرین حرفی که زدم این بود: چرا من؟! |
About![]()
فقط به عشق تو مینویسم آره تو همه جون و روحم
Home
|